{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 80
" من حرفمو خیلی وقت پیش زدم "
دازای خمیازه ای کشید و گفت
_ بزار بمونه...من که دارم ازدواج میکنم دیگه مشکلش چیه؟
" میدونی که قابل اعتماد نیستی پسر "
_ ولی یه تعهد کوفتی این وسط هست
انگشتر نامزدی رو نشون رئیس داد و رئیس اخم کمرنگی کرد
" من بزرگت کردم...از کی حالا پای تعهد ها وایمیسی؟ "
_ بنظرت چاره دیگه ای دارم؟
" قبول میکنم به شرط اینکه دیگه با تو کاری نداشته باشه...درجه پایینی بهش میدم تا باهات چشم تو چشم نشه "
_ قبوله
" تو هم رو لمس هات کار کن...میدونی که یه وارث مهمه "
_ از کجا انقدر مطمئنی که پسره؟
" چون دختر بدنیا نمیاره "
_ ول کن...من حوصله بچه داری ندارم
" لویی مادرشه "
_ ولی منم باباش به حساب میام
" دازای به من هیچ ربطی نداره...تنها خواستم ازت ازدواج با لویی و آوردن یه وارثه بعد هر غلطی میکنی بکن "
_ چویا برمیگرده مافیا
" قبوله...با لویی ازدواج میکنی و یه وارث...؟؟!! "
_ قبوله
رئیس لبخند پهنی زد و داخل دو جام شراب قرمز ریخت و یکیشو سمت دازای گرفت و دازای هم لبخند کوچیکی زد و بعد از خوردن لیوان ها بهم جفتشون نوشیدن...
.............................
گونه فئودور رو بوسید و چشمکی بهش زد
" موفق باشی "
چویا لبخند چشم بسته ای زد و گفت
+ به خودت برس...خیلی لاغر شدی...فعلا فئودور
فئودور سری تکون داد و چویا از خونه فئودور رفت و سمت مافیا رفت اما وقتی رفت بهش اجازه ندادن که بالاتر از طبقه پنجم بره
+ اینجا چخبره؟
" دازای ساما دستور دادن که شما اجازه ورود به طبقات بالاتر رو ندارید...و کارتون رو تغییر دادن در حد یه جاسوس میتونید باشید "
+ دازایه لعنتی...
تو سالن نشست و قهوه اش رو نوشید که لویی رو دید که داره نزدیکش میشه...چشماشو تو کاسه چرخوند و آماده شد تا با لب خندون نفرستتش بره.
" روز بخیر چویا...ببینم کارت عوض شده؟ چرا؟ "
چویا با لبخند سمتش برگشت و گفت
+ آره عوض شده...با دازای صحبت کردمو گفت نمیخواد بلایی سرم بیاد چون تازه از یه فاجعه نجات پیدا کردم پس کارمو از مدیر اجرایی به یه جاسوس تغییر دادم...برای چی همچین چیزی گفتی لویی چان؟
" منو دازای نامزد کردیمو بزودی ازدواج میکنیم...فکر نمی‌کنم دیگه به دیدنت بیاد "
+ ولی باهم دوستیم...نکنه میترسی دوباره به من برگرده؟
لویی سعی داشت لبخندش رو حفظ کنه و گفت
" نظرت چیه به عروسیمون بیای؟ مطمئنم بهت خوش میگذره "
چویا از جاش بلند شد و قهوه اش رو گرفت و از قصد ریخت رو لباس لویی و با پشیمونی ظاهری گفت
+ متاسفم...از قصد نبود فقط میخواستم رد شم...همسرت قراره دازای باشه برو بهش بگو که چویا لباسمو خراب کرد تا هزینه شو بهت بده
با نیشخند از کنارش رد شد و لویی با نفرت بهش خیره شد. چویا از راه دور داد زد
+ از رقابت با من دست بکش لویی...چان!
دازای که از دور داشت تماشا میکرد خندید و با خودش گفت
_ خوشم اومد...عاشق همین چیزاتم چیبی
تکیه اش رو از دیوار گرفت و دستاشو وارد جیبش کرد و اونجا رو ترک کرد
......................
فردا تولد لویی بود و دازای ناچار بود یه تولد تو سالن اصلی مافیا ترتیب بده و همسر به ظاهر آینده اش رو سوپرایز کنه البته همه ی اینا خواسته رئیس بود و دازای کوچیکترین میلی به این کار نداشت و چویا هم کمک می‌کرد.
+ پارچه اون میز رنگش یکم با بقیه فرق داره...عوضش کن
دازای در حال صحبت با گوشی بود و چویا هر چند بار بهش نگاه می‌کرد و دوباره حواسشو به کار میداد. یهو صداش بلند شد و اکوتاگوا رو صدا زد و اومد نزدیکش و بعد از صحبت کوتاه اکوتاگوا رفت و دازای نگاهشو به چویا داد و چویا فورا نگاهشو دزدید و مشغول نوشتن چیزی شد اما تو یه مورد لازم بود با دازای مشورت کنه
+ دازای ساما...
سمتش دوید و سعی داشت محبت رو از چشماش پنهون کنه
__________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۵)

ابلیس

ابلیس

ابلیس

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط